چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده

هر آن چه که سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود

مردی که خیلی عجیب است

مردی که عادت داشت مسواک ها و صابون های کوچک، شامپو، شانه و دمپایی های پارچه ای ارزان قیمت هتل ها را بردارد. تحت عنوان جذاب یادگاری. حالا حمامِ خانه ی او شده است موزه ی کاملی از یادگاری هتل های 3 تا 5 ستاره ی سراسر دنیا. مردی که وقتی کمی احساساتی می شود، چشم هایش گرد و حرف زدنش تند می شود، تند، تند. آن قدر که دیگر خودش هم نمی داند چه می گوید. حافظه اش از سرعتِ جمله ها جا می­ماند، مِن و مِن می­کند اما ادامه می دهد به همان سرعت- و فاعلِ جمله ی بعدی جای فعلِ جمله ی قبلی را می­گیرد و قید­های زمان و مکان هر جای جمله که عشقشان بکشد پیدا می شوند. سرعت حرف زدن، آن قدر بالا می رود که دیگر حافظه و منطقش به طور کامل از کار می افتد و جمله ها جز توده های بی معنی ای از مِن و مِن و اسامی و  افعال نیستند. مردی که همیشه می ترسد. مردی که هیچگاه پیشرو نبوده بلکه ذاتا دنباله رو آفریده شده است. یک روز این وزیر، یک روز آن وکیل، روز دیگر آن کلاه بردار. مردی با انگشتان پَخِ عملگرا و صاحب پرچمی که به هر بادی می جنبد اما هیچ گاه از احتزار نمی افتد. مردی که کودکی است تُخس، کم هوش، مغرور و لجوج، بایک غوره سردی­اش می شود و با یک مویز گرمی­اش، اما می توانی در پشت این همه هیاهو و جنجالی که به دلخواه زندگی خود را وقف آن کرده قلب مهربان و بدوی اش را ببینی. مردی که فکر می کند در دروغ گویی استاد است اما چون کودکی خوش خیال، چهره اش دروغ هایش را فریاد می زند و تنها، تنها می تواند خودش را استادانه گول بزند: که مردی است مطلقاً خیرخواه و دانا. مردی که بی هیچ خویشاوندی، پدر من است.

.

.

پی نوشت ها:

1-   وسط های " رازهای سرزمین من" ام. جایی که درست انگار همین روزها را دارد تعریف می کند. همین حال و هوا و همین فصل. و این تاریخ پر خون، چقدر تکرار شونده است. هربار تراژیک تر از بار پیش. « صحرا هم آشنا بود، هم بیگانه. مثل فیلمی بود که از خانه ی آدم برداشته باشند، منتها دوربین در جایی قرار گرفته باشد که آدم تا مدتی نفهمد این فیلم، فیلم خانه ی اوست.»

2-   بالاخره طرح فیلم نامه ای را که قول داده بودم نوشتم و حالا مثل زنی که تازه زاییده تا مدت ها دست به سیاه و سفید نمی زنم. پس فعلا "خوشگل خانوم، ابرو کمون، چشم عسلی، سوسن خانوم" را عشق است.

3-   آواتار و حرامزاده های بی آبرو در نوبت اکران خانگی اند.

4-   « ... ببخشای ای روشنِ عشق

               بر ما ببخشای!

                به پایان رسیدیم، اما،

                                    نکردیم آغاز

                فروریخت پر ها

                                    نکردیم پرواز »                     شفیعی کدکنی

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها :


مهمان اندکی غیر معمول ما

دیروز «غول بزرگ مهربان» مهمان ما بود. در آسانسور جا نمی شد در نتیجه تمام هفده طبقه را خمیده، از راه پله بالا آمد. نیم ساعتی توی خانه دراز کشید و پیروکسیکام به خودش مالید تا درد گردنش تسکین یابد. پ و لیلیوم مشغول آماده کردن یک پاتیل سالاد کاهو با تکه­های مرغ (غذای مورد علاقه ی غ.ب.م شدند. (گرچه مهمان ما اندکی خجالتی و محفوظ به حیاست و اصرار دارد که کسی به زحمت نیفتد.) غ.ب.م بعد از خوردن یک پارچ چای و نصف جعبه شیرینی یزدی بنا کرد از خاطرات آخرین سفرش تعریف کردن:

شبِ روزی که ماموریت از طرف ساغمب (سازمان امنیت غول های متوسط و بزرگ) به من اعلام شد راه افتادم طرف سیبری. البته راه مطمئن تر این بود که بروم مغولستان و چین واز آن جا با یک پرش جانانه خودم را به شیلی برسانم . اما می دانید که من اهل سفرم و ترجیح می دهم جاهایی که تا به حال ندیده ام را تماشا کنم. چشمتان روز بد نبیند توی خلّه ی تابستان [ منظور دوستمان چله ی تابستان است] گرفتار سرمایی شدم که به عمر 327 ساله ام ندیده بودم. نفس هایم توی ریه ام یخ می زد و من گونی مناسب نپوشیده بودم. آدرس غاری که چند تا از دوستانم در آن­جا سکونت داشتند دستم بود اما در آن کولاک و سرما جایی معلوم نبود . فقط یک دشت سفید بود و تاریک. این دوستانم کمونیست شده بودند و از زمان لنین به روسیه مهاجرت کرده بودند اما استالین با آن ها چپ افتاده بود و آن ها را به دشت سیبری تبعید کرده بود. لازم به ذکر است که روسیه سرزمینی است پنهاور [پهناور] و از سر تا تهش با قدم های من چیزی حدود یک روز طول می کشد. چیزی هم که زیاد است جنگل های کاج است و البته یک سلسله جبال نیم بند هم دارد. می دانید که من عاشق دریاچه ها هستم و بین همه دریاچه های دنیا دریاچه ی سوفان در نیوزیلند را ترجیح می دهم.... (ببخشید. این را نگفته بودم که شیوه ی ماجرا تعریف کردنِ دوست ما این گونه است. یعنی نمی تواند یک ماجرا را تا آخر تعریف کند و از این شاخه به آن شاخه می پرد. ما هم برای این که حواسش پرت نشود و توی ذوقش نخورد، حرفش را قطع نمی کنیم.).... بعله کنار همان دریاچه بود که برای اولین بار سلدا خانم را دیدم و همان لحظه­ی اول... می دانید که.... یعنی... » این جای کار دوست 12 متری ما سرخ و سفید شد و شروع کرد به گشتن جیب های بی شمارش. بعد از درآوردن یک دو جین صدف پیچ خورده ، یک سگ بولداگ کوچک، یک توپ والیبال، یک کلمن آبی رنگ و هزار خرت و پرت دیگر بالاخره عکس کوچکی را پیدا کرد که با دوربین پولاراید گرفته شده بود. سعی کردیم بهت و وحشت در چهره مان منعکس نشود. غول بی شاخ و دم ماده­ای بود با شکمی که از فرط چاقی به زانو می رسید. رژ لب قرمز جیغی هم مالیده بود. غ.ب.م گفت: این عکس مال پارسال است. الان موهایش را کوتاه کرده. هر ماه برایم کاغذ می فرستد... شام آماده شده بود و باید فکری هم برای جای خواب مهمان گرامی مان می کردیم....

 

 

.

.

پی نوشت ها:

1-   فیلم " منهتن " وودی آلن را دیدم. مرثیه و مدیحه ای است همزمان در باب چیزی مسحور کننده و غیر قابل اعتماد: عشق. دیالوگ عالی:

وودی آلن در پاسخ سوال بی نمک پارتنرش که قصد دارد او را ترک کند:

-        پس عشقمون چی می شه؟

-        نگران نباش. ما همیشه پاریس رو داریم ! ( اشاره به دیالوگ معروف همفری بوگارت در کازابلانکا.)

2-   انیمیشن " cloudy with a chance of meatballs" در ستایش تلاش و جدّ وجهد در راهی که برایش آفریده شده ای. کلاً " تلاش" چیز خوبی است.

3-   مستند نیم بند " Leonard Cohen: Im your man" تداعی کننده ی خاطرات برای کسانی که با ترانه­های او نوستالژی دارند. مجموعه ای از آهنگ های معروف کوهن با تنظیمی- به اصرار- متفاوت که خواننده هایی دیگر آن ها را اجرا می کنند.

4-   انیمیشن " جایی که وحشی ها هستند" نتوانست رضایت خیل مشتاقان ( بخوانید: من) را جلب کند. منتظران فیلم که با هفت هزار جریب خوش خیالی، با چشمانی آماده برای اشک ریختن و به یاد آوردن روزهای خوش کودکی جلوی تلویزیون نشسته بودند حسابی پکر شدند.

5-   " در هر نامه ای، همه ی بی هدفی و بی ثمری درد کشیدن نهفته است" (داسایوفسکی)

6-   فیلم "The elementary particles" یک مزخرفِ دیگر از فیلم های تحسین شده ی کن، مناسب برای عشاق سینه چاک سینمای اروپا. فیلم پر است از صحنه های جرق زدن، نظر داشتن به خار مادر و س­­ک­س آزاد و گروهی.

٧-   تنها فیلم خوبی که این هفته دیدم " یادداشت هایی بر یک رسوایی" بود که کیت بلانشت در آن بازی می کرد و علیا حضرت جودی دنچ (هنرپیشه­ی کهنسال انگلیسی) رابطه ای هیجان انگیز و "پر خون" با او ایجاد می کند.

8-   بالاخره سرمای کشنده رسید. خیالتان راحت شد؟ همین را می خواستید؟

9-   شعار هفته: « هر شب گردتر می خوابیم، صبح دراز تریم!!»

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
تگ ها :


بی خبر از فتنه ها چون کبک صحرا می خندی

مرد بوی گورستان آهن می داد. با هر جمله اش انگار غروب می شد و نور سرخِ گریانِ خورشید، اریب می افتاد روی ماشین های لهیده و پیچیده و دستگاه های غول پیکرِ بی شکل فلزی و سایه هایی بلند و نالان روی زمینِ خاکستری روغن آلود درست می کرد. صدایش، زمستانِ سردِ بی برف بود. صدایش زمینِ یخ زده ای بود در آرزوی پشته ای خار و آتش. انگار سکوت، بی میل و کاهل وار، آرام آرام می شکست تا تکه ای فلز روی فلز زنگ زده ای دیگر بلغزد و سر بخورد و با فغان غریبِ مصیب باری سقوط کند. زن دستش را آرام می گرفت و رو به ما ادامه می داد: وقتی آن اتفاق افتاد، ما دو نفر هم مردیم.....سکوت....... دو سه ماه گذشته بود که یک شب صمد بلند شد و هرچه غذا و خوراکی توی یخچال و کابینت ها بود ریخت توی دو تا ساک ورزشی بزرگ. باران می آمد و هوا بوی گُل می داد. من و صمد عاشق این شب های بهاری بارانی هستیم ( به مرد نگاه می کند). ماشین را روشن کردیم و با هم رفتیم جایی شبیه حلبی آباد. کجا بود صمد؟ .........سکوت.......... بنا کردیم پخش کردن غذا ها بین کارتن خواب ها و معتاد ها و بچه ها.  از آن شب هر بار یک جای جدید می رفتیم. پشت تپه مراد آباد. تل. شیرمرد. زیر پل ها. هر جایی که پر بود از ولگرد ها و ته خط رسیده ها. خیلی زیاد بودند. خیلی زیادند. یک بار یک نفر با سرنگ به من حمله کرد. قبل از این که متوجه او بشویم، پایش گرفت به چیزی و زمین خورد. دیدیم توی دستش یک سرنگ است و ناله می کند. تا شش ماه کارمان همین بود. در تمام روز هیچ حرفی با هم نمی زدیم و غروب که می شد مثل جانور های شب رو زنده می شدیم و می خزیدیم توی بیغوله ها. پشت یک مدرسه خرابه یک خندق مانندی بود که بچه های ده دوازده ساله می رفتند توش و تزریق می کردند. یک شب از توی خندق صدای گریه بچه شنیدیم. صمد چراغ قوه انداخت. این بچه لخت و عور، با بند ناف آویزان افتاده بود ته خندق. بدنش از سرما بنفش شده بود. شانس آوردیم که زنده ماند.

زنِ جوان انگار یک شبه نصف موهایش سفید شده. هر دو به دختر بچه ی کوچکشان نگاه می کنند که لیلیوم دارد سرگرمش می کند. بچه کلید های ماشین تحریر مرا فشار می دهد و از توی ماشین، چیزی شبیه کاغذ رنگی های دراز و باریک فواره می زند بیرون و دخترک آن قدر می خندد که همه ی ما را به خنده وا می دارد. موی خرگوشی. پیراهن قرمز.لپ های سرخ. فقط لیلیوم می تواند بچه ها را این طور بخنداند.

.

.

پی نوشت ها

1-   " راز های سرزمین من" رضا براهنی بعد از بیست سال تجدید چاپ شد. ای کاش تا من فرصت کنم و بروم شهر کتاب، تمام نشده باشد.

2-   اگر می خواهید یک انیمیشن عجیب و غریب ببنید با فیلمبرداری سیاه و سفید و فضای غم بار و افسرده کننده ی زندگی یک عقب مانده ی ذهنی تنها در نیویورک که با دختر بچه ی زشت و تنهایی با عینک ته استکانی و یک خال گوشتی روی پیشانی در استرالیا نامه نگاری دارد، « ماری و مکس» را ببینید.

3-   فیلم « هری پاتر6». وقتی کتاب ششم تمام شد همه ی ما چند روزی عزادار مرحوم دامبلدور بودیم و خشمگین از پلیدی پرفسور اسنیپ خیانت کار. تنها در کتاب هفتم بود که از واقعیتی غم انگیز تر از مرگ دامبلدور اگاه شدیم : شرح تنهایی و وفاداری اسنیپ بی نوا. بله بله. این آدم آنی نبود که ما فکر می کردیم. فیلم هری پاتر 6 ، خوراک یک شبه ی آدم های خیال باف با چاشنی پر رنگی از رومانس و کلی بوس عاشقانه.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها :


دست ها و بوسه ها

روزها می گذشت و کار ما نشستن بر روی لبه ی باغچه ای خشکیده بود به این امید که آفتاب زمستانی پلوور های مشکی ارزان قیمتمان را به جا بیاورد و گرم شویم. سه سال از آن روزها می گذرد و آن همه خیال ، که زمانی بوی چوب سدر و بوی پوست نارنج می داده اند، جایی که نمی دانیم کجاست و خیال های ما را همراه با همه ی صدا ها و گریه ها و دلتنگی ها، بشکن ها و بی قراری ها و نوازش ها در خود می کشد، آرمیده است. زن های زندگیِ سیاه پوشانِ لبه ی باغچه نشسته، یا مرده اند یا رفته­اند و ما جماعت سر به گریبان بُرده ی ملول با موسیقی­ای شکلِ چک­چک آب یا ضرب گرفتن ناشیانه­ی کسی روی فلزِ زنگ زده، هر یک به سویی و زمانی می­نگریم. هریک گویی می­کوشیم چیزی را به خاطر آوریم. چیزی که فکر می کنیم با به خاطر آوردنش ناگهان به وجد و تغییری بزرگ دست خواهیم یافت. چیزی که قبلا بوده، در خواب یا بیداری، مثل نوری گذرا یا صدای دستی که ناگهان کلاویه های پیانو را از سر تا ته به صدا در می آورد در ذهنمان چشمکی می زند و باز خاموش می شود. نمی شود فهمید این دست های بی حاصلی که حالا پوستشان هم خشک شده با فندکی از کار افتاده بازی می کنند: خب . ما اینجاییم. حالا که چه؟ (دست ها می گویند) روز گاری کشتزار بوسه هایی گرم و رنگین بوده اند. اصلا نمی شود تصور کرد.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :


برای خالی نبودن عریضه

تا هنوز گاز اشک آور توی چشمم است و نفرت کوری در قلبم، چطور بنویسم؟

.

.

پی نوشت ها :

1-    فیلم " Good  German" را دیدیم. ساختار کلاسیک عالی داشت با فیلم نامه ی پیچیده. ساختار ذهنی ما مثل رشته ای که از کشیدن و نابود شدن شال گردنی زیبا باقی می ماند سرراست و  بی خاصیت شده چنان که فیلم"بانویی از شانگهای" اورسون ولز را نیمه کاره رها کرده و ایندیانا جونز دیدیم. همان طوری هم که انرژی مان به صفر نزدیک شده بود انیمیشن "9" را تماشا کردیم که حرف تکراری ای بود در قالب و تکنیک تازه و البته بسیار خلاقانه. دیگر این که فیلم " چند کیلو خرما..." هم رویت شد که نه چیزی بهمان اضافه کرد و نه چیزی کم. چند فیلم به درد نخور دیگر هم هم دیدیم مثل "همسر فضانورد" و ... نمی دانم چرا هر وقت لازم است توی یک فیلم حسابی از خجالت یک زن در بیایند یا خانمی را نمایش دهند که در کمال اعتماد به نفس، بدکاره است به سراغ خانم چارلیز ترون می روند؟ - اما همه ی این ها به کنار، تنها چیزی که توی این روزهای نکبتی به دادمان می رسد و اندکی لبخند می نشاند مجموعه ی "سیمپسون ها­" است.

2-    راست است که رفقای دوران سربازی از جنس دیگری اند. هنوز هم که یک خط و نصف پیغام ازشان می رسد، خوب است.

3-    سریال فرینج: مناسب برای افراد خیالباف و شب زنده دار.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها :


عمو احمد که عاشق شد (1)

       حاج حسن دو زانوی لاغرش را طبق عادت گذاشته بود روی مخده ی مخمل قرمز رنگ و داشت اشنو می کشید. داده بود میرز علی چند چوب سیگار مخصوص از استخوان ران گوسفند برایش درست کند. چوب سیگار های دیگر را قبول نداشت. چشم های بی حسش که به یک نقطه خیره می شد، بعد از ننه بزرگ، سُلی اولین کسی بود که غمگین شدنش را می فهمید. پرسیده بود « بابا بزرگ ناراحتی؟». سلی نوه ی محبوب حاج حسن بود و پدرش اسماییل خان- با این که شیر جوانِ دسته بود، دست روی سلی بلند نمی کرد. پسر ها هنوز از حاج حسن خلیفه حساب می بردند. پدر بزرگ گفته بود « آره بابا جان. عمو احمدت عاشق شده. » پسرک ادای بزرگ ها را در می آورد. سر تکان می داد. روز عاشورا عمو احمد و دایی حاجی، با موتور ایژ اسماییل خان رفته بودند کارواندر و لب جویی و سایه درختی پیدا کرده بودند و بنا کرده بودند به عرق خوری. سلی را هم برده بودند. پسرک نق می زد که می خواهد برود دسته و شبیه تماشا کند. عمو احمد می گفت ول کن عمو. الان دیگه امامو کشتن ، خیمه هارم آتیش زدن. برو لب آب بازی کن و دایی حاجی که آن موقع هنوز حاجی نبود- می خندید. هر دو مهربان بودند. عمو احمد چهارشانه بود. چشم های مشکی و ابرو های پهن داشت و موهای صاف سیاهش را بریانتین می زد.

سلی فکر کرد عاشق شدن و از توی شیشه خوردن هم معنی اند. گفت « بابابزگ منم می خوام عاشق بشم که از اون نوشابه ها بخورم. از اونی که دیروز عمو اینا می خوردن.» حاج حسن زد روی پیشانی بلندش...

عمو احمد. سال ها بعد سلیمان این خاطره را شبی به یاد آورد که داشت سوار بر جیپ سبز رنگ به دنبال بلقیس می رفت. در خانه بلبشویی بود. زن ها زار می زدند و مردها بلوچ بیچاره ای را که دو شب پیش خبر در گیری احمدخان و چند جوان ناشناس را آورده بود سین جیم می کردند. چاره ای نبود جز این که دنبال بلقیس بفرستند.  پیشگویی می کرد، سر کتاب باز می کرد، از اجنه راز های مگو می پرسید... شبانه رفتند سر چاهی که بلقیس با بد عنقی نشان داده بود. موهایش آشفته بود و می گفت از اجنه کتک خورده است. به کمر میرز علی طنابی بسته بودند و با چراغی فرستاده بودندش ته چاه. یک ساعت تمام میرز علی ته چاه زار می زد و بالا نمی آمد... سلیمان این خاطره را آن شب و سال ها بعد به یاد می آورد. پرسیده بود « بابابزرگ. اگه منم عاشق بشم بابا می زنه تو سر خودش؟» حاج حسن که همه چیز را سال ها پیش از وقوع می دانست آرام آرام تکان می خورد و می گفت: « آره باباجان. باید بزنه. تو هنوز نمی دونی. باید بزنه.»

.

.

پی نوشت ها:

1-   یک مجموعه داستان از « مرجان شیر محمدی» خواندم و دومی اش را هم دارم می خوانم. درجه یک است.

2-   فیلم «پنهان» میشاییل هانکه را دیدم که مالی نبود. اما بازی هایش درخشان است. همانی است که من می پسندم. کسی از گربه های ایرانی خبر نداره را هم دیدم که بیشتر ساختار هیجان زده ی یک کلیپ را داشت تا یک فیلم. ولی حامد بهدادش دوست داشتنی بود. و البته سلطان: «هیچکس» !!

٣- فیلم « گذرگاه میلر» برادران کوهن هم شاهکار بود. یک صدایی هم که روزی اشنا بود در گوشم پیچید: « چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» را ببین. بروم ببینم دارمش یانه.

.

۴- در سایه ی هر کلاهی/ کبوتری جادویی است

     و زیر بغبغوی هر کبوتری آرام

     رودخانه ای /  سربازان فراری را به جبهه ی جنگ می برد

     سربازان

     ترانه ی میهنی می خوانند/ شلیک می کنند/ می میرند

     زنده باشی کبوتر آرام ما

     زنده باشی

     همه مان را

     زنده زنده

     تحویل پاسگاه پلیس داده ای.

                                                          «شمس لنگرودی»

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳
تگ ها :


پری دریایی و گل های آفتابگردان

       یک دسته گل بزرگ آفتابگردان لازم بود. گل ها رویشان به ماست. جایی که نشسته ایم و به تابلوی تازه متولد شده ی پری دریایی نگاه می کنیم. پری کوچکی روی یک تخته سنگ خزه بسته در پایین تابلو و در بالا: آسمان شب. (احتمالا).

- درست مصداق آن کسی هستی که یک دستش را از دست داده اما هنوز به جای خالی اش نگاه نمی کند. چرا؟ چون نمی خواهی با حقیقت روبرو شوی.

عشق بی خبر می آید اما رفتنش بی خبرتر است. چشم باز می کنی و می بینی نیست. خزیده. ریخته. دود شده. حالا هرچه بی قراری کنی. و این جاست که آدم درجا می زند و می شود یک موجود خاطره بازِ کسل کننده که دائم اندام زنانه ی پری های کوچک دریایی را از پشت نقاشی می کند. (و همه هم منتظر. چشم به آسمان یا دریا. از آن انتظارهای بی حاصل)

- چقدر این جا سرد است. این رادیاتورها کار نمی کنند؟ پس کی شکوفه های بهاری می رقصند و روی زمین می ریزند؟ اگر قرار است همه چیز یخ بزند پس این بی قراری چیست؟ این آتش درون پس چرا خاموش نمی شود؟

باز خوب است که "پ" لبخند می زند. آدم آرام می شود. انگار وقتش رسیده باشد سر بگذاری در دامان یک "مرد خدا" و های های گریه کنی. مردی که وقتی دیدی اش به یاد بیاوری که سالها پیش دیده ایش...

می گویم: «زمستان است دیگر. چه می شود کرد؟»

مانوئل می گوید: « سال هاست از پروین خبری نداریم.» ( من و مانوئل نسبت فامیلی داریم. پروین دختر شیرین عقلِ فراموش شده ای از یک گوشه ی فراموش شده ی خانواده ای عریض و طویل است. چهار تا دختر بودند. تا این جایش یادم است. و یادم است که مادرشان هم جوان بود. هم سر و شکل دخترهایش. و خانواده ی شادی بودند.)

می گوید: « همه اش توی نخ تازه عروس و تازه داماد ها بود.»

می گویم: «از آن هم بدتر!» در کل خانواده اگر دختر و پسری علاقه ای پنهانی به هم داشتند، بی برو برگرد پروین می فهمید. دختر و پسرها وقت مهمانی دل توی دلشان نبود که کی پروین رازشان را بر ملا کند. می پرید وسط حیاط و  فریاد می کشید: منصورآقا! منصور آقا! عاشقت آمد! و کلمه ی عاشق را چنان می گفت که بوی عشق همه جا می پیچید. دخترکی از خجالت سرخ می شد، دخترکی پنهانی می گریست، چند نفری ریز ریز می خندیدند، چند نفری چشم غره می رفتند... اما طنین "عشق" تا آخر شب توی حیاط تکرار می شد. لای تاک های آویخته، درخت های توت، روی آبی ِ حوض تا حتی خود ستاره های بی شمار شب های تابستان...

-        بله. کرسی مان کم است که این آفتابگردان ها را بگذاریم رویش و قصه بگوییم.

می گویم: «زمستان است دیگر. چه می شود کرد؟»

.

.

.پی نوشت ها:

١- همه چیز به سرعت تغییر می کند. حتی چهره ام. نگاهم. ترکیبات شیمیایی بدنم. آن قدر سریع که ترس برم می دارد.

٢- این کلمات در خواب آمدند و مرا بیدار کردند:

« دارم می روم برای بیرون آوردن دوست پزشکم وثیقه بگذارم. جرمش؟ دومورد اغفال دختران جوان و یک مورد تشخیص اشتباه منجر به فوت. این ها همه در عرض یک روز. دیروز تازه مطبش را افتتاح کرده بود.»

این داستان بی ربط مرا از خواب بیدار کرد. نمی توانستم دنبال مداد و کاغذ بروم. به خودم sms زدم: yek mored monjar be fot

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها :


همسایه ی ما

این مطلب، از پست های قدیمی است. ادیتش کردم تا سر و شکل یک داستانک به خودش بگیرد. دوباره می گذارمش این جا:

خانم تاجداری ساحره ای است که در همسایگی ما زندگی می کند. واحد او هفتاد متر از واحد ما کوچک تر است اما باز هم برای یک پیرزن تنها بزرگ محسوب می شود. خانم تاجداری دائم در آن مهمانی می گیرد و دوستان جادوگرش را دعوت می کند. البته به جز مواقعی که می رود هندوستان. آخرین باری که مهمانی داشت ما را هم دعوت کرد. نمی دانم از چیِ ما خوشش آمده که بهمان اعتماد دارد. دوستانش، پیر و جوان، با لباس های متنوع می آمدند. شبیه نوعی بالماسکه بود. لباس های سر هم با پارچه های براق، کت و شلوار های عادی و یک نفر ریشو هم با عمامه ی بزرگ هندی آمده بود. ساعت 8 شب بود. چراغ ها را خاموش کرده بودند و جا به جای خانه شمع گذاشته بودند. همه شنل های سیاه پوشیدند و ماسک بر چهره زدند. یکی یک شنل و ماسک هم به ما دادند. آن وقت شروع کردند همراه با ویولون سل بد صدایی-که دختر جوانی می نواخت- به خواندن اورادی که معنی شان فهمیده نمی شد. یک جور مراسم بود. پیرمردی هم که ظاهراً بزرگشان بود برای چند دقیقه ظاهر شد (بدون شنل و ماسک) و خوش و بشی باهاشان کرد، دستی هم به سر و روی چند نفر کشید و دوباره غیب شد. می گفتند در کرمان زندگی می کند و سرش هم خیلی شلوغ است. تنها به احترام خانم تاجداری که فهمیدیم از جادو گران مهم و اصیل است- قبول زحمت کرده بود و چند دقیقه ای در مهمانی حاضر شده بود. بعد از مراسم، محیط حالت صمیمی تری به خود گرفت و مهمانی تبدیل شد به مهمانی های عادی که همه می شناسیم. از هر دری صحبت می شد. از انتخابات ریاست جمهوری، هتل های معروف و اسرائیل و فلسطین. این جای کار ما من و مانوئل و "پ"- هم وارد بحث شدیم. مانوئل دائم می نوشید و مجلس گرمی می کرد. "پ" مثل همیشه مودب و کم حرف نشسته بود با آن لباس رسمی خاکستری و موهای بلند پرکلاغی و خط زیبای زیر چشم هایش و همه عاشقش می شدند. میز شام خیلی جالب بود. مرغ های سوخاریِ درسته، وقتی می خواستی تکه تکه شان کنی قد قد می کردند و سر و صدا راه می انداختند و باعث خنده ی مهمانان می شدند.  از همه جالب تر آن که "پ" در آن جمع با دختری هم گرم گرفت. اسمش لیلیوم است و 27 ساله. ما خوشحالیم که به دوستمان می رسد و الان دو ماه است که هر چند روز یک بار می آید و به ما سر می زند. دست ها را به هم می زند و در یک چشم به هم زدن همه ی کتاب های کتابخانه به ترتیب حروف الفبا چیده می شوند. کاری می کند که دوباره بخار از روی چای سرد شده در استکان ها بلند شود. گاهی هم که حوصله دارد با گل های زرد شده ی توی گلدان های ما حرف می زند. آن ها هم با صدای بسیار زیرِ غمگینی جواب مختصری به او می دهند (فقط بله و نه!) و بعد از صحبت کردن با اوحسابی سبز و سرحال می شوند. مانوئل سعی می کند به تقلید از او با گل ها حرف بزند اما جواب او را نمی دهند و از همه هیجان انگیزتر این که لیلیوم دارد به من پرواز کردن در فضای آپارتمان را آموزش می دهد.  همه خوشحالیم و برای خانم تاجداری آرزوی سلامتی و طول عمر می کنیم.

.

.

پی نوشت ها:

١- وبلاگ های بسیار غنی تر از وبلاگ بنده هم مشاهده شده که بازدید کنندگان کمتری دارد!!

٢- بارسلونا...........بارسلونا............بارسلونا

٣- فیلم "از نفس افتاده" گدار را دیدیم که برای خودش "قیصر"ی بود. راست است که باید فیلم را در زمان خودش بررسی کرد.

4- پیشنهاد هفته(!!): مطلب اخیر وبلاگ "همه می دانند" را برای خواندن پیشنهاد می کنم. فیلم "محاکمه در خیابان" را هم که مسلمان نشنود کافر نبیند اصلا پیشنهاد نمی کنم. بجایش بروید فیلم " سیمای زنی در دور دست" علی مصفا را از ویدیو کلوب بخرید به هزار و پانصد تومان و صفا کنید و یک فاتحه هم برای اموات ما بفرستید.

5- کی عکس امام را آتش زده؟ وای وای. چه پیراهن عثمان احمقانه ای.

 

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
تگ ها :