حلقه ادبی (1)
حالا من بعد از سال ها به یک جمع ادبی پیوسته ام که امکان تبدیل شدن به یک
حلقه را دارد. . هنوز این مناقشه ی بنیادین در من وجود دارد که اصولاً «حلقه ادبی»
چیز به درد بخوری هست یانه. مسلماً عضویت در چنین جمعی امکان نقد، انتشار ودیده
شدن کارها را افزایش می دهد در کنار آن با پیدا شدن یک عنصر مطبوعاتی ( که همیشه
در چنین جمع هایی یافت می شود ) می شود به پایگاه مطبوعات هم دست یافت. فعلا که «
خال از اشکال» است.
نخستین جلسه ای که من در حضور داشتم در منزل خانم شیرین. و برگزار شد و 5 ساعت طول کشید. پیشنهاد کردم
جلسات دوره ای باشد و هر دو هفته در منزل یکی از اعضا که امکانش را دارد. به شخصه
خانه ی خودم را هم پیشنهاد کردم. برای احترام، قبلش از لیلی و مانوئل اجازه گرفتم.
حضور یکی از دوستانم را هم به عنوان لیدر پیشنهاد دادم که معلوم است موضوع مناقشه
برانگیزی است اما واقعا لازم است. لیدر های اصلی گروه ( که در واقع یک صفحه
اینترنتی است ) خارج از کشور هستند که باز پیشنهاد دادم بعضی وقت ها با ویدئو
کنفرانس همراه ما باشند. آن که میلان است برایش راحت تر است تا دوستی که توی
آمریکاست. در هر حال این هفته ها با افزایش تحرکات ما در زمینه ادبیات و نقد همراه
بوده است. دوستان! موهایتان را بلند کنید، سیگارکشیدنتان را کم کنید، کارهایتان را
به تعداد، پرینت بگیرید و همدیگر را دوست بدارید!
...........................................................................
نمی دانم این پرشین بلاگ چه مرگش است که ترتیب نوشته ها را به هم می ریزد و از وسط جمله می پرد سر خط. دوبار هم تنظیم کردم که درست نشد. مسوولیت هر گونه اغتشاش بصری، ولنگاری در رسم الخط، بد خطی و ... از این جانب ساقط و در دنیا و آخرت متوجه مدیران سایت است. از طرف خودم پوزش می خواهم.
تولد مانوئل
یک دفترچه ی بی خط پیدا کرده ام که دارم تویش لغات و اصطلاحات قدیمی را که دگر رایج نیست می نویسم. دست کم به این درد می خورد که موقع زه زدن، دلم خوش باشد که در چنته ی " فارسی"
توی کشو شاید چیزکی پیدا شود. لیلیوم می گوید : همه کارهایت هوسی است. آن از نقاشی کردنت، آن از فیلم نامه نویسی ات و حالا کلکسیون لغات. می گویم : نه. این بیماری کلکسیون از بچگی در من بوده. اول عکس ادامس بعد تبدیل شد به تمبر و سکه، بعد یک
دوره عکس های صنعتی و پورنو، یک مدتی نامه و ادکلن جمع می کردم... این بیماری در برادر کوچکم به اوج رسید تا جایی که تشتک نوشابه و گوش ماهی های ساحل را هم جمع می کرد. می خندد. می رود توی آشپزخانه و ردی از بوی قهوه و گوچی گیلتی از خود به جای
می گذارد. چهار نفری قرار گذاشته ایم صبح های زود از خواب بیدار شویم و حالا – عصرها- گروهی در چرت و پاره ای ملول و مخموریم.
عصر "پ" زودتر می آید. تماس گرفته ام با چند تا از دوستان مانوئل که
امشب بیایند اینجا. برای تولدش. ( چهار روز دیرتر از من است) من برایش یک نقاشی کشیده ام با راپید و آبرنگ روی پاسپارتو که افتضاح شده. شاید عصر بروم بیرون و یک چیزی هم بخرم. لیلی لباس های هدیه اش را توی کاغذ کادوی قرمز زیبایی پیچیده با روبانی پر از غنچه که با جادو باز و بسته می شوند و عطر می پراکنند. لیلی! بیا و مرا هم جادو کن که تا ابد بوی آلور شانل بدهم. تا ابد جوان بمانم. تا ابد این سقف را بالا نگه دارم.
دختری که پرواز می کند
بعد از این که سکوت، چهار – پنج ساعتی در خانه جولان داد، لیلی از پنجره تو آمد. کلیدش را جایی جا گذاشته بود، صدای آیفون را هم نشنیده بودم. می گویم چرا تلفنم را نگرفتی، می گوید کسی دور و اطراف نبود، خواستم امتحان کنم! ( کسی آن اطراف نباشد هم، یکی از سرایدار ها از دوربین مداربسته بیرون را تماشا می کند. البته خودش هم باور نخواهد کرد که همخانه ی من ناگهان از زمین بلند شود و ناپدید گردد. چه برسد به کس دیگر. ) لیلی هیچ وقت نمی تواند پشت در بماند. نه این که نتواند، اگر باز شدن در طول بکشد، پشت در از خنده ریسه می رود. واکنش عصبی است یا هرچه، می گوید این عادت مشترک او و خواهرش است. به یاد دارد یک بار پشت درِ خانه ی یک فامیل رودروایسی دار، از شدت خنده - یکیشان همان دم در و دیگری وسط های راه پله – ولو شده بودند. جوری که صاحبخانه برایشان آب می آورد و سعی می کند آرامشان کند. این عادت عجیبِ خندیدن در آسانسور یا پشت در، از لیلیلوم به ما هم سرایت کرده. اگر دیدید دو سه نفر توی آسانسور دیوانه وار در حال خندیدن اند و یک نفر هم پرواز کنان دارد خودش را به طبقات بالاتر می رساند، با مشتی دیوانه روبرو نیستید. شاید ما باشیم که داریم به جزئی ترین خاطرات مشترکمان می خندیم.
من هم خاطره ی خوبی از پشت در ماندن ندارم. 8-9 ساله بودم. بابا و مامان خبردار شده بودند که زن و شوهری - از هم دوره ای های دانشگاهشان - در نزدیکی ما زندگی می کنند. یک شب برنامه ریختند که سرزده برویم و ببینیمشان. نقش من این بود که باید زنگ در را می زدم و می پرسیدم منزل آقای طوبایی؟ و بعد می گفتم : من پسر آقا و خانم فلانی هستم. و بعد میزان تعجب طوبایی را برای بابا و مامان تعریف کنم.به نظرشان نقشه ی هیجان انگیزی بود اما من خیلی استرس داشتم. وقتی طوبایی آمد و در را باز کرد خط اول دیالوگم را فراموش کردم و سریع گفتم: من پسر فلانی و فلانی ام. چهره ی مرد تغییری نکرد. اصلا آن اسم ها را به خاطر نداشت یا شاید فکر کرد کسی دارد سربه سرش می گذارد. این بود که همین طور مرا نگاه می کرد و من از شدت خجالت عرق می ریختم. بابا و مامان به فریادم رسیدند و از تاریکی بیرون آمدند. تجربه ی بدی بود. زن و شوهر چندان هیجان زده به نظر نمی رسیدند اما به زور تعارفمان کردند داخل. مهمانی بدی هم بود. عکس های قدیمی و خاطرات دوران دانشکده. دو تا بچه ی بی مزه هم داشتند. یکیشان سوال های بی نمکی می پرسید - که خودش جوابشان را می دانست. " بابا زمان شاه دخترها توی دانشگاه روسری نمی گذاشتند؟" / " بابا زمان شاه دختر و پسرها راحت با هم دوست می شدند؟..." . نقش من هم تا پایان مهمانی به جایگاه " هنروری" تنزل پیدا کرد.
بیزارم از اندوه
گفته بودم از چه چیزهاییت دلم می گیرد؟ اگر دست خودم بود یک روزهایی را اصلاً فراموش می کردم. وقت هایی را که از پنجره ی ماشین بیرون را تماشا می کردی، حواست جای دیگری بود، اصلاً فراموش می کردم.خیلی چیزهای دیگر را. حالا اگر بخواهم یکی یکی بگویم، یادم می افتد و دلم میگیرد.. اصلاً این یادآوری ها هم لازم نیست. همین الان باد زده و لنگه های پنجره را به هم کوبیده. لیلیوم اگر بود، دم دستی ترین راه را انتخاب می کرد تا حال و هوایم عوض شود – اتفاقاً چقدر هم موثر – موزیک شاد می گذاشت و بنا می کرد به رقصیدن. در چنین اوضاعی خب آدم خنده اش می گیرد. یک لبخند هم که بزنی، آنقدر مسخره بازی در می آورد– ادای رقصیدن آدم ها ی مختلف - که آخرش به ریسه رفتن بیافتی. یا « پ » اگر بود،کتابی چیزی برمی داشت و همه را جمع می کرد به خواندن. یا فیلمی می گذاشت یا اصلاً حرف می زد. همین که حرف می زد خوب بود. وقتی حرف می زد کسی در خانه نبود که دورش ننشیند . کسی نبود که چشم هایش را نبندد و دلش باز نشود.
حالا چه کار کنم؟ بلند شوم و پنجره را ببندم مگر حواسم پرت شود از چیزهایی که بر اندوهمان می افزود.
]همین چیزهایی که عاشقشان بوده ای
قهوه ی پررنگی بریز. مشروبی بخور. قرصی چیزی پیدا کن. نمی دانم. یک غلطی بکن تا آرام ترشوی. یک نخ هم برای من روشن کن و بیا روبرویم بنشین. تا یادم است، فقط همدیگر رانگاه کرده ایم. توی چشم های هم نگاه کرده ایم و شاید یکی دو کلمه، فحشی چیزی ...
بگذار کاری برایت بکنم. دوست داری فهرستی بنویسم از چیزهایی که عاشقشان هستی؟ یاقبلاً بوده ای؟ اصلاً میکنیمش یک بازی. من می نویسم و تو بهشان ستاره بده. از یک
تا پنج ستاره. خودت هم کمکم کن.
- شنیدن صدای لاستیک ماشین ها روی خیابان بارانی
- بیدار شدن با صدای باران
- اورال سکس
– سقف خانه های کویری ( آن ها که گنبد دارند دیگر؟ )
– گفتم خانه، خانه ی پدربزرگت که وسط حیاطش حوض و این بساط ها بوده
- بازی با حیوانات
– آهنگ مستر سین لئونارد کوهن
– تمام کردن یک رمان، نیمه های شب
– عاشق بودن ( عاشق بودن را دوست داری؟ واقعاً ؟ )
– پشت صحنه ی تاریکِ سن ( تو که ازتئاتر خوشت نمی آید! آها. فقط تاریکی غریب سن )
-شیروانی های سفالی. آن هم حتماً خیس از باران
-فیلمی،موزیکی، کتابی؟... باشد. ولش کن.
همین ها؟می خواهم باهات روراست باشم رفیق. لیست نحیفی است اما اشکالی ندارد. بیا به همین ها ستاره بده. می دانم از همه ی این ها بیشتر، عاشق اینی که مداد دست بگیری و روی
کاغذ خط خطی کنی. حالا هیچ چی هم ننویسی، امضایی، زیگزاکی چیزی. من هم برای اولین بار به جای زل زدن به چشم هایت، به صورتت نگاه می کنم. به چین های ریز نوظهورت. به تک و توک موهای سپید شقیقه هایت. به شانه های باریکت. به پوستت که مومِ بادخورده ای شده. همین طوراست که برگ های زردت را می بینم. پروانه های مرده ات را. از روی همین هاست که دارم می بینم، نهال های خشکیده ی درونت را.
1- بر لبه هازندگی می کنیم.
بر لبه هر چیز. لبه ی امید. رویش بندبازی می کنیم. غلت می زنیم این
سویش و باز در حرکت و دوران، قل می خوریم به آن سویش. شک نکنید یک بابایی از
تماشای این بی ثباتی و بلاتکلیفی دارد لذت می برد. این است که ما را بر لبه نگه می
دارد. نه این وری و نه آن وری. حیف که 15 نسلِ پیش، قول دادیم در لشکر اهریمن
شمشیر نزنیم. وگرنه آب به آسیاب شیطان ریزان، دست ها را باز می کردم و می پریدم به دره ی سمت چپ. همان که سیاه و خوف انگیز است.
2- از روی چیزها سر می خوریم.
همان اولِ اول، یاد گرفتیم که به چیزها گیرکنیم. شاخکهامان تیزباشد. زیاد گریه کنیم و بخندیم یا دست کم زیاد ببینیم و تحلیل کنیم. یاد گرفتیم
پوستمان « مثل پوستِ تازه لیف خورده ی از حمام درآمده » حساس باشد. گفتند این جوری
می شود وجدانِ بیدارِ کسی، جایی یا جماعتی بود. حالا بد شده. از روی چیزها سر می
خوریم و به پایین می غلتیم.
3- به تاریکی ها خیره می شویم.
ساعت ها. و روزها. بی آن که به چیزی بیندیشیم و بی آن که خاطره ای داشته باشیم.مثل دونده ای که به ناگاه کنار می کشد. پشت بوته ای در پستو پسغله ای خود را پنهان می کند. صبر می کند که شب فرا برسد. آن گاه در سیاهی ها نگاه می
کند. و سیاهی ها نیز به او خیره می شوند.
شبح اپرا (2)
Its four in the morning, the end of december
Im writing you now just to see if youre better
New york is cold, but I like where Im living
Theres music on clinton street all through the evening
...
این ترانه معروف « فیمس بلو رین کت» لئونارد کوهن برای چهارمین بار تکرار می شود. نشسته ام و به نقطه ای موهوم خیره شده. لیلی از ظهر دور و برم می پلکد. می خواهد از دلم در بیاورد اما می ترسد چیزی بگوید. آن خرس گنده که اصلا زده به بی خیالی . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
-نه. اتفاقی نیفتاده. فقط طرف دیگر جواب اس ام اس نمی دهد.
-خب...شاید موبایلش را جایی جا گذاشته....
نگاهی ،واقعا عاقل اندر سفیه به مانوئل می اندازم که برای 30 ثانیه او را ساکت نگه می دارد.
-اما انصافا خوب اجرا کردیم ها !
راست می گوید. بنا کرده بودند جلوی میهمانِ من، بخشی از « شبح اپرا» را اجرا کردن. همان ترانه ی اصلی اش را. با گریم و اکسسوار و لباس و بقیه چیزها. با مهمانم از اتاقم در آمده بودیم و درست توی راهرو، پیش از این که به سویی ببرمش، قایق بزرگی از اتاق لیلیوم بیرون آمد و صدای موزیک – نمی دانم از کدام گوری. نقش دختر را لیلیوم بازی می کرد، نقش پسرِ عاشق را مانوئل و نقش شبح را.... نقش شبح را گذاشته بودند برای من! تا به خود بیایم، ماسک به صورت، توی قایق بودم و مثلا در دهلیز های پیچ در پیچ زیرزمینیِ شهر، در حال اجرای فانتوم آف دی اپرا.
-یعنی واقعا دوستت خوشش نیامد؟
-مگر می شود خوشش نیامده باشد. شوکه شده بود. ولی فهمید این جا با مشتی دیوانه طرف است!
زیاد نمی توانستم شماتتشان کنم. چون خودم هم حسابی درگیر بازی شده بودم. حتی نقش من از همه پررنگ تر بود. لیلیوم می داند به این رابطه احتیاج داشتم. بیش از همه خودش را مقصر می داند. نقشه ی او بود. برای خوشحال کردن من. « پ » که نباشد، اوضاعِ این خانه به دستِ بی خردان می افتد. خودم، بیرق دارِ بی خردان. می آید آرام دستم را می گیرد. می دانم می خواهد بگوید: خب بالاخره که طرف باید ما را می شناخت. یا مثلا: اصلا بهتر که جواب نمی دهد، خودم برایت دست بالا می زنم. اما هیچ نمی گوید. صورتش، صورت کسی است که دارد خودش را ملامت می کند اما اگر شروع به حرف زدن کند، پقی زیر خنده خواهد زد! کل ماجرا واقعا هم خنده آور است.
مانوئل، آن سوی اتاق، موزیک را خاموش می کند و رو به من نعره می زند: دِ فااااااااااانتوم آف دِ اپرا ایز هیر. اینساید یور مایند.... لنگه دمپایی ام را به شدت به سمتش پرت می کنم. جاخالی می دهد.
شبح اپرا (1)
.
یواش یواش ( عادتم است ) شیرینی ها را توی ظرفی کوچک ، مناسب یک مهمانی دو نفره می چینم. در جایی از آشپزخانه که از هال پیداست. اسباب پذیرایی را دست می گیرم و می آیم سمت مهمانم. موزیک به راه است و من همراه با خواننده ی قدیمی، زیر لب می خوانم.
چشمای تو لونه ی شبنم ها بود
شبنم گل، اشک همون چشا بود
حرفای تو رنگ گل حنا بود
نگاه تو ....
دارد نگاهم می کنم. یعنی که فکری دارد. لبخند می زنم یعنی به چه فکر می کنی؟ می گوید: « حتما دلش برای صدایت تنگ می شود. » سر تکان می دهم. با اخمی کوچک. یعنی کی؟ می پرسم: کی؟ می گوید: «همان که با هم بودید و الان نیستید.» لبخندی بی خیال می زنم. انگشت هایم را بالا می آورم جوری که کف دستم را ببینید. یعنی محترمانه از او می خواهم که حرفش را پی نگیرد. می گوید « نه. کاری ندارم. منظورم این است که صدایت جوری است که دل آدم برایش تنگ می شود. »
لبخند محوی می زنم و چشم هایم مات می شود: یعنی به جای دیگری رفتم و پانزده ثانیه ی آینده، جای دیگری خواهم بود.
چای دم کرده ام. کتابخانه ی کوچکم را نشانِ مهمان می دهم. عکسِ ننه ی مانوئل را –به دیوار است - نشانش می دهم. دست به کمر می ایستم و درباره ی چیزی که دوست دارد (عکاسی) با او حرف می زنم. از عکاسی چیز زیادی نمی دانم. کمرم، ایستاده درد می گیرد. باز اگر نقاش بود، کارگاه مانوئل را نشانش می دادم. برای بار نخست همین ها خوب است. نه؟ لیلیوم از توی اتاقش داد می زند: « نه. کافی نیست» توی دلم می گویم. نه لیلی. خواهش می کنم. و بلند تر، رو به اتاقش: ایشان از دوستان من هستند. یعنی « دوست معمولی اند. شلوغش نکن. فکر نکند ما اینجا نشسته ایم و به مناسبت ورودش اپرا نوشته ایم ». انگار ذهنم را خواند. اپرا. نه خدای من نه. اپرا نه. لیلی . . . .
.
استاتوس هاس فیس بوک
باران
من پیش از این باران ها دیده ام. صبح تعطیل، بارانی روشن و سخت می بارید. تا موج های درونم را بخوابانم، بیرون زده بودم. خیابان و جنگل کوچک، از آن من بود.
یا غروب بود و بی هدف خیابان های صمیمی و کوتاه شهر را می پیمودم.
با چتر و بی آن زیر باران راه رفته ام. با یاری در کنار و دستی در دست یا بی او و بی آن. راه را کج کرده ام، خود را به ندانستن زده ام ، مقصد را دور زده ام یا تعمدا راه دورتر را، بیراهه را، پسکوچه را گزیده ام. باران تنها التیام من است.
شهر که خیس می شد ، در پایان روز، تنها عشاق و شاعران و دیوانگان می ماندند. بی آن که به روی هم بیاورند که عاشق، شاعر یا دیوانه اند. قانونش این است. اما همه یکدیگر را می شناسند ، حتی اگر تا به حال هم را ندیده باشند. قدم تند نمی کنند، سوزن چتر را در چشم هم فرو نمی کنند. چهره در هم نمی کشند. خانه ها، ترشرویان را به خود جذب کرده اند.
امروز و دیروز باریده است و باریده است. شهر را آب برده است. ترشرویان چهره در هم کشیده اند. مدرسه ها تعطیل شده. آدم ها تا زانو در آبند. می جهند و به سوراخ ها فرو می روند. در سایه بانها و پیاده رو ها اما آدم هایی را می بینم با لبخندی محو. آماده ی شبگردی اند. باور کنید برقی در چشمهایشان می بینم. گنجه را را تند و تند می گردم. در جستجوی چتر و بارانی ام.
تابستان و ستاره باران و عشق بازی
تلو تلو می خورم و جامی در دست، خودم را در تاریکی می کشانم توی هال و می اندازم روی مبل. نور شبانه ی شهر-گویی آسمان برعکس شده- بعد از شکست و انعکاس فراوان از پنجره های بزرگ می رسد به سرسرا و همراه با تک و توک شمع هایی که از ضیافتی خودمانی روشن مانده، صحنه ی عاشقانه را می آراید. تماشاگر نمایشی محشر (من و شما): عشقبازی در نورهای لرزان. برهنگی خوش رنگِ پیچ و تاب خورندهِ دو تن. انگار رقصی آیینی، همراه با بیت های محو سوناتی که در فضا نواخته می شود. نسیم تابستانی از سویی می آید که بوی خوش تن های عاشق را به کسانی برساند.سایه روشنِ دست هایی که در موها می پیچد و بعد سر می خورد به سینه ها یا بدون ترتیب، بر ران ها و گردن و کتف ها. زمزمه هایی که تنها در گوش های عاشق سروده می شود. صدای سازها، اوج و فرود می یابد. عضلاتِ باز و بسته شونده و پوست مخملین رویشان – یکی تیره و مسی رنگ، آن یکی اندکی روشن تر- در نور شمع تغییر شکل می یابند از چیز بی شکلی به چیز بی شکل دیگر، زمزمه ها بدل به ناله هایی کوتاه و مُقطع و آه های آهنگین می شوند و در هم پیچیدن ها بدل به رقصی شاعرانه در نورهایی که پُر شکست و انعکاس، صحنه ی شبانه را ستاره باران کرده اند. نورهای سوسو زن از آنِ هزار کرم شب تابی است که آسمان شهر را نقطه چین کرده اند. یا چراغ هایی که به امیدی یا به انتظاری روشنند، تا برسند به جام های پنجره و بتابند به تن دیس های رقصانِ درهم، سو سو زن می شوند. حالا که چشم هایشان نیمه باز است و لبخندی محو-آنقدر که در این تاریکی پیداست- بر چهره شان ثابت مانده، در همین نورهای سوسو زن، صورت "پ" و لیلی زیباتر از پیش، زیباتر از همیشه است.
.
جلسات نمایش فیلم
اتفاق خوب این روزها ( لابلای اتفاقات بد و البته نا گفتنی، ناگفتنی چون قرارمان این بود) جلسات نمایش فیلم خانگی است که فعلا با نظم و جدیت دنبال می کنیم. هر دو این کیفیات، اکتسابی است و از همِ عالیِ همگنان حاصل شده ( هیچ یک در من و مانوئل وجود ندارد. در لیلیوم، یک خط در میان. همین جا اضافه کنم زندگی با آدم های هنرمند دشوار است اما زندگی با جادوگران، گاه به فاجعه نزدیک می شود! ) . از جایی که ما به صفِ تاریک نشینان پیوستیم، نمایش فیلم های نوآر بود. این فیلم ها را در این دوره دیدیم: شب و شهر (جول داسین)- تعقیب بزرگ (فریتز لانگ)- لولا- یک جای خلوت- سانست بولوار ( بیلی وایدر). فیلم های ذیل در فهرست نمایش اند: سامورائی- کلاه یا ارتش سایه ها ( ژان پیر ملویل)
فیلم های ذیل را هم در جلسات خصوصی تر تماشا کرده ایم: شاهین مالت – غرامت مضاعف – خواب ابدی- مردی که آن جا نبود (برادران کوهن- نیو نوآر)
بعد از دوره ی فیلم نوآر، برنامه ی دوستان، نمایش فیلم های موج نو فرانسه است. تا هر یک از دوستان به ملک و مملکت دیگر کوچ نکره اند، این جلسات ( و به ویژه نقد و بررسی پس از آن ) غنیمت است.
← صفحه بعد
نظرات ()