چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده

هر آن چه که سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود

]همین چیزهایی که عاشقشان بوده ای

قهوه ی پررنگی بریز. مشروبی بخور. قرصی چیزی پیدا کن. نمی دانم. یک غلطی بکن تا آرام ترشوی. یک نخ هم برای من روشن کن و بیا روبرویم بنشین. تا یادم است، فقط همدیگر رانگاه کرده ایم. توی چشم های هم نگاه کرده ایم و شاید یکی دو کلمه، فحشی چیزی ...
بگذار کاری برایت بکنم. دوست داری فهرستی بنویسم از چیزهایی که عاشقشان هستی؟ یاقبلاً بوده ای؟ اصلاً می­کنیمش یک بازی. من می نویسم و تو بهشان ستاره بده. از یک
تا پنج ستاره. خودت هم کمکم کن.

- شنیدن صدای لاستیک ماشین ها روی خیابان بارانی

-  بیدار شدن با صدای باران

-  اورال سکس

– سقف خانه های کویری ( آن ها که گنبد دارند دیگر؟ )

– گفتم خانه، خانه ی پدربزرگت که وسط حیاطش حوض و این بساط ها بوده

- بازی با حیوانات

– آهنگ مستر سین لئونارد کوهن

– تمام کردن یک رمان، نیمه های شب

– عاشق بودن ( عاشق بودن را دوست داری؟ واقعاً ؟ )

– پشت صحنه ی تاریکِ سن ( تو که ازتئاتر خوشت نمی آید! آها. فقط تاریکی غریب سن )

-شیروانی های سفالی. آن هم حتماً خیس از باران

-فیلمی،موزیکی، کتابی؟... باشد. ولش کن.

همین ها؟می خواهم باهات روراست باشم رفیق. لیست نحیفی است اما اشکالی ندارد. بیا به همین ها ستاره بده. می دانم از همه ی این ها بیشتر، عاشق اینی که مداد دست بگیری و روی
کاغذ خط خطی کنی. حالا هیچ چی هم ننویسی، امضایی، زیگزاکی چیزی. من هم برای اولین بار به جای زل زدن به چشم هایت، به صورتت نگاه می کنم. به چین های ریز نوظهورت. به تک و توک موهای سپید شقیقه هایت. به شانه های باریکت. به پوستت که مومِ بادخورده ای شده. همین طوراست که برگ های زردت را می بینم. پروانه های مرده ات را. از روی همین هاست که دارم می بینم، نهال های خشکیده ی درونت را.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها :

 

1-    بر لبه هازندگی می کنیم.

بر لبه هر چیز. لبه ی امید. رویش بندبازی می کنیم. غلت می زنیم این
سویش و باز در حرکت و دوران، قل می خوریم به آن سویش. شک نکنید یک بابایی از
تماشای این بی ثباتی و بلاتکلیفی دارد لذت می برد. این است که ما را بر لبه نگه می
دارد. نه این وری و نه آن وری. حیف که 15 نسلِ پیش، قول دادیم در لشکر اهریمن
شمشیر نزنیم. وگرنه آب به آسیاب شیطان ریزان، دست ها را باز می کردم و می  پریدم به دره ی سمت چپ. همان که سیاه و خوف انگیز است.

 

2-    از روی چیزها سر می خوریم.

 همان اولِ اول، یاد گرفتیم که به چیزها گیرکنیم. شاخکهامان تیزباشد. زیاد گریه کنیم و بخندیم یا دست کم زیاد ببینیم و تحلیل کنیم. یاد گرفتیم
پوستمان « مثل پوستِ تازه لیف خورده ی از حمام درآمده » حساس باشد. گفتند این جوری
می شود وجدانِ بیدارِ کسی، جایی یا جماعتی بود. حالا بد شده. از روی چیزها سر می
خوریم و به پایین می غلتیم.

 

3-    به تاریکی ها خیره می شویم.

 ساعت ها. و روزها. بی آن که به چیزی بیندیشیم و بی آن که خاطره ای داشته باشیم.مثل دونده ای که به ناگاه کنار می کشد. پشت بوته ای در پستو پسغله ای خود را پنهان می کند. صبر می کند که شب فرا برسد. آن گاه در سیاهی ها نگاه می
کند. و سیاهی ها نیز به او خیره می شوند.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
تگ ها :

شبح اپرا (2)

Its four in the morning, the end of december
Im writing you now just to see if youre better
New york is cold, but I like where Im living
Theres music on clinton street all through the evening

...

این ترانه معروف «  فیمس بلو رین کت» لئونارد کوهن برای چهارمین بار تکرار می شود. نشسته ام و به نقطه ای موهوم خیره شده. لیلی از ظهر دور و برم می پلکد. می خواهد از دلم در بیاورد اما می ترسد چیزی بگوید. آن خرس گنده که اصلا زده به بی خیالی . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

-نه. اتفاقی نیفتاده. فقط طرف دیگر جواب اس ام اس نمی دهد.

-خب...شاید موبایلش را جایی جا گذاشته....

نگاهی ،واقعا عاقل اندر سفیه به مانوئل می اندازم که برای 30 ثانیه او را ساکت نگه می دارد.

-اما انصافا خوب اجرا کردیم ها !

راست می گوید. بنا کرده بودند جلوی میهمانِ من، بخشی از « شبح اپرا» را اجرا کردن. همان ترانه ی اصلی اش را. با گریم و اکسسوار و لباس و بقیه چیزها. با مهمانم از اتاقم در آمده بودیم و درست توی راهرو، پیش از این که به سویی ببرمش، قایق بزرگی از اتاق لیلیوم بیرون آمد و صدای موزیک – نمی دانم از کدام گوری. نقش دختر را لیلیوم بازی می کرد، نقش پسرِ عاشق را مانوئل و نقش شبح را.... نقش شبح را گذاشته بودند برای من! تا به خود بیایم، ماسک به صورت، توی قایق بودم و مثلا در دهلیز های پیچ در پیچ زیرزمینیِ شهر، در حال اجرای فانتوم آف دی اپرا.

-یعنی واقعا دوستت خوشش نیامد؟

-مگر می شود خوشش نیامده باشد. شوکه شده بود. ولی فهمید این جا با مشتی دیوانه طرف است!

زیاد نمی توانستم شماتتشان کنم. چون خودم هم حسابی درگیر بازی شده بودم. حتی نقش من از همه پررنگ تر بود. لیلیوم می داند به این رابطه احتیاج داشتم. بیش از همه خودش را مقصر می داند. نقشه ی او بود. برای خوشحال کردن من. « پ » که نباشد، اوضاعِ این خانه به دستِ بی خردان می افتد. خودم، بیرق دارِ بی خردان. می آید آرام دستم را می گیرد. می دانم می خواهد بگوید: خب بالاخره که طرف باید ما را می شناخت. یا مثلا: اصلا بهتر که جواب نمی دهد، خودم برایت دست بالا می زنم. اما هیچ نمی گوید. صورتش، صورت کسی است که  دارد خودش را ملامت می کند اما اگر شروع به حرف زدن کند، پقی زیر خنده خواهد زد! کل ماجرا واقعا هم خنده آور است.

مانوئل، آن سوی اتاق، موزیک را خاموش می کند و رو به من نعره می زند: دِ فااااااااااانتوم آف دِ اپرا ایز هیر. اینساید یور مایند.... لنگه دمپایی ام را به شدت به سمتش پرت می کنم. جاخالی می دهد.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها :

شبح اپرا (1)

.

یواش یواش ( عادتم است ) شیرینی ها را توی ظرفی کوچک ، مناسب یک مهمانی دو نفره می چینم. در جایی از آشپزخانه که از هال پیداست. اسباب پذیرایی را دست می گیرم و می آیم سمت مهمانم. موزیک به راه است و من همراه با خواننده ی قدیمی، زیر لب می خوانم.

چشمای تو لونه ی شبنم ها بود

شبنم گل، اشک همون چشا بود

حرفای تو رنگ گل حنا بود

نگاه تو ....

دارد نگاهم می کنم. یعنی که فکری دارد. لبخند می زنم یعنی به چه فکر می کنی؟ می گوید: « حتما دلش برای صدایت تنگ می شود. »  سر تکان می دهم. با اخمی کوچک. یعنی کی؟ می پرسم: کی؟ می گوید: «همان که با هم بودید و الان نیستید.» لبخندی بی خیال می زنم. انگشت هایم را بالا می آورم جوری که کف دستم را ببینید. یعنی محترمانه از او می خواهم که حرفش را پی نگیرد. می گوید « نه. کاری ندارم. منظورم این است که صدایت جوری است که دل آدم برایش تنگ می شود. »

لبخند محوی می زنم و چشم هایم مات می شود: یعنی به جای دیگری رفتم و پانزده ثانیه ی آینده، جای دیگری خواهم بود.

چای دم کرده ام. کتابخانه ی کوچکم را نشانِ مهمان می دهم. عکسِ ننه ی مانوئل را –به دیوار است - نشانش می دهم. دست به کمر می ایستم و درباره ی چیزی که دوست دارد (عکاسی) با او حرف می زنم. از عکاسی چیز زیادی نمی دانم. کمرم، ایستاده درد می گیرد. باز اگر نقاش بود، کارگاه مانوئل را نشانش می دادم. برای بار نخست همین ها خوب است. نه؟ لیلیوم از توی اتاقش داد می زند: « نه. کافی نیست» توی دلم می گویم. نه لیلی. خواهش می کنم. و بلند تر، رو به اتاقش: ایشان از دوستان من هستند. یعنی « دوست معمولی اند. شلوغش نکن. فکر نکند ما اینجا نشسته ایم و به مناسبت ورودش اپرا نوشته ایم ». انگار ذهنم را خواند. اپرا. نه خدای من نه. اپرا نه. لیلی . . . .

.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
تگ ها :

استاتوس هاس فیس بوک

کفگیر به ته دیگ نخورده. اما می بینم استاتوس های من لابلای هزار عکس و لینک و صد البته نظرخواهی های بی نمک فیس بوک خوانده نمی شود. در نتجه چند تایش را با قلاب گرفتم و گذاشتم توی این فضا.آب های آرام. از ابتدای نوشتن این بلاگ بعضی متن ها - با دسته بندی خود ساخته ی ادبی -  با رنگ سیاه و نوشته های روزانه یا روزمره با رنگ آبی نمایش داده شده اند.
......................
 
 
رضایت شیطانی ام از مرگ استیو جابز را پیش خود این گونه توجیه می کنم: " بخوابانندش کنار هزار سومالیایی و صدها سوریایی که این روزها می میرند"! یا ان طور که آن پایین نوشتم: یک نماد سرمایه داری کمتر. درست که فکر می کنم می بینم دلیلش این ها نیست. چند روز پیش پیرمردی به یک شبکه ی ماهواره ای تماس گرفته بود. با جمع آوری ماهواره ها در تهران موافق بود آن هم به این دلیل: " وضع جامعه خیلی خراب شده است! چند روز پیش پسر و دختری را در مترو دیدم که در حال بوسیدن هم بودند! " بلافاصله ذهنم رفت سمت تحلیل روان شناسی ذهن پیرمرد نادان: تو از دیدن این صحنه بیزاری چون خود هرگز توان یا فرصت بوسیدن کسی در جمع را نداشته ای. آیا رضایت شیطانی من از مرگ مردی موفق هم از این جنس است؟
............
دیشب از خاکستر داستان " باجه ناموجود" ققنوسی بیرون پرید. رضا قاسمی عزیز همین جا گفته بود: ( نقل به مضمون) «نوشتن یک کار ، هر چند عالی، فقط کالبد است. روح کار فقط در بازنوشتن و باز نوشتن در او دمیده می شود. چه دورند کسانی که با عجله در پی چاپ کردند»
بماند این که هر جا پای " لفت و لعاب دادن" و دست دست کردن است، ما خود را از اشقیا جدا کرده و به اولیا می پیوندیم، اما نگاه که می کنم می بینم " چرا در تاریکی راه می رفتم" زیبا تر و گویا تر از کالبد پیشین شده است.
............
حجت سر صبح از سرباز خانه مرخصی گرفت، آمد سر میز صبحانه برایم دو ساعت از فوائد گیاهخواری صحبت کرد. نیم ساعت اول مشتاق بودم. « زان پس به جد فزودم». دست آخر، فقط لب ها و دست ها را می دیدم که تکان می خوردند.
به این فکر می کردم که با تعبیر بودریاری همه چیز، قداست و ذلت یک فرد، اعتبار یک اندیشه و و و تنها و تنها به دست " رسانه" ممکن است.
دوست خیرخواهم، فصل مُشبعی در باب گیاهخواری گفت. ولی در من ِ سیاه دل نگرفت. آیا اگر به جای او، مجری بی بی سی حرف می زد، نه دو ساعت، خیلی کمتر، نتیجه همین بود؟
.............
  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
تگ ها :

باران

من پیش از این باران ها دیده ام. صبح تعطیل، بارانی روشن و سخت می بارید. تا موج های درونم را بخوابانم، بیرون زده بودم. خیابان و جنگل کوچک، از آن من بود.

یا غروب بود و بی هدف خیابان های صمیمی و کوتاه شهر را می پیمودم.

با چتر و بی آن زیر باران راه رفته ام. با یاری در کنار و دستی در دست یا بی او و بی آن. راه را کج کرده ام، خود را به ندانستن زده ام ، مقصد را دور زده ام یا تعمدا راه دورتر را، بیراهه را، پسکوچه را گزیده ام. باران تنها التیام من است.

شهر که خیس می شد ، در پایان روز، تنها عشاق و شاعران و دیوانگان می ماندند. بی  آن که به روی هم بیاورند که عاشق، شاعر یا دیوانه اند. قانونش این است. اما همه یکدیگر را می شناسند ، حتی اگر تا به حال هم را ندیده باشند. قدم تند نمی کنند، سوزن چتر را در چشم هم  فرو نمی کنند. چهره در هم نمی کشند. خانه ها، ترشرویان را به خود جذب کرده اند.

امروز و دیروز باریده است و باریده است. شهر را آب برده است. ترشرویان چهره در هم کشیده اند. مدرسه ها تعطیل شده. آدم ها تا زانو در آبند. می جهند و به سوراخ ها فرو می روند. در سایه بانها و پیاده رو ها اما آدم هایی را می بینم با لبخندی محو. آماده ی شبگردی اند. باور کنید برقی در چشمهایشان می بینم. گنجه را را تند و تند می گردم. در جستجوی چتر و بارانی ام.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها :

تابستان و ستاره باران و عشق بازی

 

       تلو تلو می خورم و جامی در دست، خودم را در تاریکی می کشانم توی هال و می اندازم روی مبل. نور شبانه ی شهر-گویی آسمان برعکس شده- بعد از شکست و انعکاس فراوان از پنجره های بزرگ می رسد به سرسرا و همراه با تک و توک شمع هایی که از ضیافتی خودمانی روشن مانده، صحنه ی عاشقانه را می آراید. تماشاگر نمایشی محشر (من و شما): عشقبازی در نورهای لرزان. برهنگی خوش رنگِ پیچ و تاب خورندهِ دو تن. انگار رقصی آیینی، همراه با بیت های محو سوناتی که در فضا نواخته می شود. نسیم تابستانی از سویی می آید  که بوی خوش تن های عاشق را به کسانی برساند.سایه روشنِ دست هایی که در موها می پیچد و بعد سر می خورد به سینه ها یا بدون ترتیب، بر ران ها و گردن و کتف ها. زمزمه هایی که تنها در گوش های عاشق سروده می شود. صدای سازها، اوج و فرود می یابد. عضلاتِ  باز و بسته شونده و پوست مخملین رویشان – یکی تیره و مسی رنگ، آن یکی اندکی روشن تر- در نور شمع تغییر شکل می یابند از چیز بی شکلی به چیز بی شکل دیگر، زمزمه ها بدل به ناله هایی کوتاه و مُقطع و آه های آهنگین می شوند و در هم پیچیدن ها بدل به رقصی شاعرانه در نورهایی که پُر شکست و انعکاس، صحنه ی شبانه را ستاره باران کرده اند. نورهای سوسو زن از آنِ هزار کرم شب تابی است که آسمان شهر را نقطه چین کرده اند. یا چراغ هایی که به امیدی یا به انتظاری روشنند، تا برسند به جام های پنجره و بتابند به تن دیس های رقصانِ درهم، سو سو زن می شوند. حالا که چشم هایشان نیمه باز است و لبخندی محو-آنقدر که در این تاریکی پیداست- بر چهره شان ثابت مانده، در همین نورهای سوسو زن، صورت "پ" و لیلی زیباتر از پیش، زیباتر از همیشه است.

 

.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳
تگ ها :

جلسات نمایش فیلم

اتفاق خوب این روزها ( لابلای اتفاقات بد و البته نا گفتنی، ناگفتنی چون قرارمان این بود) جلسات نمایش فیلم خانگی است که فعلا با نظم و جدیت دنبال می کنیم. هر دو این کیفیات، اکتسابی است و از همِ عالیِ همگنان حاصل شده ( هیچ یک در من و مانوئل وجود ندارد. در لیلیوم، یک خط در میان. همین جا اضافه کنم زندگی با آدم های هنرمند دشوار است اما زندگی با جادوگران، گاه به فاجعه نزدیک می شود! ) . از جایی که ما به صفِ تاریک نشینان پیوستیم، نمایش فیلم های نوآر بود. این فیلم ها را در این دوره دیدیم: شب و شهر (جول داسین)- تعقیب بزرگ (فریتز لانگ)- لولا- یک جای خلوت- سانست بولوار ( بیلی وایدر). فیلم های ذیل در فهرست نمایش اند: سامورائی- کلاه یا ارتش سایه ها ( ژان پیر ملویل)

فیلم های ذیل را هم در جلسات خصوصی تر تماشا کرده ایم: شاهین مالت – غرامت مضاعف – خواب ابدی- مردی که آن جا نبود (برادران کوهن- نیو نوآر)

بعد از دوره ی فیلم نوآر، برنامه ی دوستان، نمایش فیلم های موج نو فرانسه است. تا هر یک از دوستان به ملک و مملکت دیگر کوچ نکره اند، این جلسات ( و به ویژه نقد و بررسی پس از آن ) غنیمت است.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
تگ ها :

سفر در تاریکی

همینطور روی لبه ی باغچه ی تابستانی نشسته ایم. اسد می گوید 12 کیلومتر. یاد سالن تاریک سینما می افتم. خالی بود و فیلم کوتاه نشان می داد. دختری هیجان زده وارد شد. چشمش جایی را نمی دید. بلند شدم و دستش را گرفتم. شاید از دستم مرا شناخت و در تاریکی لبخند زد. لبخندی سعادت بار. دستش را گرفتم و تا 7 سال بعد ول نکردم. تا خودش دستش را به زور بیرون کشید. دست های من سرد و استخوانی است. شاعرانه ترین تصویر از دست های من از آن آدمی است که ازم بیزار شد: « حالم از دست های سرد و استخوانی ات به هم می خورد.» کسی که مرا دوست داشت خندید: به دست های تو می گوید سرد و استخوانی؟ می گویم برای این که کسی همیشه ، تا ابد دوستت داشته باشد، باید برای همیشه، تا ابد برایش دست نیافتنی باشی. مثل هنرپیشه ها. ما رفته بودیم به نمایشگاه عکس رضا کیانیان. بخش جذاب نمایشگاه، خود هنرمند بود که ایستاده بود به خوش و بش کردن، شاید کسی جوگیر شود و ان تابلو ها را بخرد. دختری که نمی دانست مرا دوست دارد یا ازم بیزار است خواست برود و با کیانیان حرف بزند. اما هیجانش بیش از حد بود. من هم گفتم خب لازم نیست بروی جلو. بعد دختر مرا مقصر دانست بابت این که آن روز نرفته و آشنایی نداده.

من در آستانه ی سی سالگی نشسته ام روی لبه ی باغچه، روبروی تونلی زیر زمینی که  سالی یک بار گشوده می شود. اگر با خودت به این نتیجه رسیده باشی که باید بروی داخل، سالی یک بار فرصت داری بیرون بیایی. تازه اگر راه های در رو را پیدا کرده باشی. دوستانم در کنار من اند. دوست نیستند. فقط مثل من اند. من به ادم ها لبخند می زنم در نتیجه خیلی زود دوست می شویم. بعد می بینیم چیزی نداریم با هم قسمت کنیم. در نتیجه کنار هم می نشینیم و سیگار می کشیم. اسد می گوید تونل شماره ی یک دوازده کیلومتر است و کاملا تاریک. کسی با راه رفتن در تاریکی مشکلی ندارد؟ ( منظورش کسانی هستند که در تاریکی نمی توانند در خط مستقیم راه بروند. ) من که کوله پشتی روی دوشم است. مشکلی ندارم. این نصفه سیگار را هم دیگر نمی کشم.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
تگ ها :

از رمان نیمه کاره

چشم های ماهیار میشی بود. نگاهش با دیگران فرق می کرد. مرجانه گفت شاعر است و از سفری دراز آمده. آیا باز به سفر خواهد رفت؟ عصرها، لرزش آرام برگ های سپیدار او را به یاد موهای بلند ماهیار می اندازد. آتشی که در تاریکی گر می گیرد. مرجانه گفت باز می گردد. نگاه ماهک در جستجو بود. هر روز انتظار، بی آن که بداند آیا این انتظار پایانی خواهد داشت. اصلا او را می شناسد؟ نگاه و لبخندش چیزی می گفت اما چرا با او حرف نزده بود؟ چرا نیامده بود دست های ماهک را بگیرد و صورتش را بچسباند به سینه ی او و صدای قلبش را بشنود؟

صورت دختر گل می انداخت وقتی ماهیار، از آن سوی میدان، چند قدمی به سوی آن ها آمد و باز انگار پشیمان شد و ایستاد. ماهک گیسوان بلند و تابدارش را ، رو به آیینه شانه می زد و از لرزش خوشایندی که در قلبش حس می کرد، لبخند به لب می آورد. گل ها و درختان رنگ دیگری داشتند. مجمع شیرینی را دور گردانده بود تا رسیده بود به ماهیار.

دستپخت بانو است؟

و دلش لرزیده بود و ابرها شکل های زیبا به خود گرفته بودند و سایه روشن برگ های انبوه درختان حاشیه ی میدان روی سنگفرش ها بازی می کرد...

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها :

.

پرده ها آرام تکان می خورند.کار بهار است. بوی خوش خاک و شاخه را دست می گیرد و می آورد توی خانه. می چرخد لابلای چنار های قدیمی و دانه های زرد را در خود می پیچاند. مثل گیسوی زنی است در باد. مثل رودخانه است که آرام گرد سنگی می چرخد. مثل آوازی است که از کوهی به دره ای سفر می کند.

گندمزار ها از بالا دشت های طلایی اند. نسیم، زلف دشت را شانه می کند. زیر ردیف درختان در گوشه گندمزار نهر آبی است که دنبالش کنی، می رسی به دیوار های ستبر کبود و خانه هایی که صبح، از گنبندهای بامشان بر می خیزد.

از پشت هر دیواری درختانی پیداست. پشت دیوارها صدای آب و زنگوله است. کودکی در گهواره تکان تکان  می خورد. روی بام چادر هایی پهن است و رویشان میوه هایی خشک که آفتاب را در تن خود نگاه می دارند.

کنار هر سوقی وسوسه ای است. نگاه سیاه چشمی که فرار می کند و دل را می لرزاند. پای هر دری دو درگاه است. روی درها دو کوبه. دورشان کبوترهایی که در پی هم حکاکی شده اند و بالایشان یک کاشی فیروزه ای رنگ.

نگاه سیاه چشم. در حوض کاشی، ماهی های قرمز می رقصند. آب از پاشویه سر می رود و می ریزد در نهری که از میان شهر می گذرد. آسمان کبود است. هوا نه سرد است و نه گرم. مردی سفید پوش صورتش را پوشانده. آهویی بر پشت دارد. نقش هایی بر تنه کوزه ها حک شده. دست روی دیوارها به خاک و کاهگل می خورد. پای دیوار بلندی بوی گلاب می آید. نه ردی از خدا نه جای پای شیطان. باغ های میوه. باغ های گل. پوست درخت. خاک. خاک.

نم نم، باران می آید و می ایستد. ان قدر نیست که آدم را خیس کند اما ان قدر هست که آدم را وادار کند به دنبال نگاه سیاه چشم بگردد. بین چشم ها به دنبال نگاهی اشنا. آشنایی هزار ساله. مثل خاک.

کار نسیم است که گندم زار ها را برقصاند. موج های طلایی به راه بیندازد تا پای قلعه ای سنگی با دروازه های عظیم. کفتر ها از روی کنگره ها پر می کشند و صدای بال هایشان زیر سقفی بلند تکرار می شود.

پله ها می روند تا تاریکی و خنکی آب انبار. پله های آجری کوچک تیز. دم غروبٰ آتش بر پشته ای خار. اتش بوی کندر می دهد. اوازی از دور از دورتر صدای کو کو می آید. یکی از این فانوس ها از دستان سیاه چشم جان گرفته اند. اما کدام؟ بر کدام بام؟ به طرف کدام لالایی؟ ...

...

 

امیر که پزشکی می خواند می گوید این سردرد ها اصلا طبیعی نیست و حتما  احتیاج به آزمایش دارد. حالا من که تازگی ها  دغدغه ی سلامت هم گرفته ام این را به لیست اضافه می کنم. مانوئل می گوید بدن آدم خود به خود بیماری ها را درمان می کند. بدن هم مثل کامپیوتر بعضی وقت ها باید ریستارت شود.

...

از پشت شیشه های بزرگ کلاسی که هفته ای یک بار قلمرو من است می ایند و نگاهم می کنند. بیشتر از سر کنجکاوی. شاید حق دارند. بس که آدم های شلخته و بی نزاکت به جای من دیده اند. حالا من حداقل هر روز صبح اصلاح می کنم و لباسم اتو و کفشم واکس دارد و از پدر کسی هم طلبکار نیستم. تا غروب شود من هنوز از خواب برنخاسته ام. کاش می شد از ساعت پنج عصر کار را شروع کرد تا پنج صبح. روزها مغز من خواب است.

...

کتاب همسایه ها ی احمد محمود را خواندم. چهره ی مرد هنرمند در جوانی را شروع نکرده کنار گذاشتم و بجایش یک کتاب سبک به نام آلیس دست گرفتم. نویسنده اش یودیت هرمان است که توی عکس خیلی شبیه نویسنده هاست. احتمالا هم سن و سال من است . و دیگر این که از لحاظ نمایش خانگی فیلم بد جوری به خنسی خورده ایم و فقط همینمان مانده که آخر شب ها road trip و فیلم های آمریکن پایی تماشا کنیم.

...

خیلی خوب است که روز معمار،روز معلم، روز مهندس، روز شهرساز، روز بزرگداشت اهل قلم و روز بزرگداشت سعدی ( 1 اردی بهشت ) را به من تبریک می گویند. فقط می ماند روز مادر و این مناسبت جدید: شب زفاف فاطمه زهرا و حضرت علی.

...

شیوه ی خبر بستن صدا و سیما درست مثل چقلی کردن یک بچه ی بی تربیت و لجباز است. این خبر را همین الان از تلویزیون شنیدم:

دولت انگلیس سعی کرده با برگزاری مراسم عروسی یکی از اعضای خاندان سلطنتی، توجه جهانیان را از بحرین (!!!) به انگلستان منحرف کند.

این خبر نیاز به هیچ توضیحی ندارد. بجای حرص خوردن که پوست آدم را خراب می کند، بخندید.

 

 

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها :

شکوفه های سفید/ شکوفه های صورتی

       1- سعی می کنم بهار را بهار نگه دارم. هر روز که شکوفه ها باشند و نبینی شان از دستت رفته. از این بالا می شود چند تا باغ قدیمی را که هنوز زیر چرخ بولوزر نابود نشده اند دید. درست است که سال به سال تعداد درختان کم تر می شود اما حتی یک درخت شکوفه زده میخی است که می شود توی این تاریکی بهش آویزان شد. «همچون کسی که در یک کشتی شکسته از تیرکی در حال سقوط آویزان شده باشد. اما شاید او از آن جا نشانه ای به رهایی بیابد...» ( والتر بنیامین)

2- بعد از مدت ها رفتم توی سایت محمد قائد و یک دل سیر از یادداشت های سال 89 را خواندم. به شما هم پیشنهاد می کنم. نکته بینی و ظرافت نثر قائد  را از دست ندهید:

« داﻣﺔ افاضاته ورای این حرفهاست.  شکایت ایشان این است که ”مهماندارها وضعیت بسیار بدی دارند” و  ”بد“ را این گونه توضیح می‌دهد که انگار قصد شرکت در مراسم عقد و عروسی داشته باشند، و ادامه می‌دهد من صدای اعتراضم بلند شد اما برخوردی از سوی هیچ نهادی مشاهده نمی‌شود...

مشکل حاج‌آقا چیست که برخلاف میلیونها مسافر در این مملکت و سراسر دنیا به خودش اجازه می‌دهد توی این سوراخ هم سرک بکشد؟ و چرا نظرش را روی سربرگ اداری به اطلاع دوایری که طرح پوشش را تصویب و اجرا کرده‌اند نمی‌رساند؟

در وجه روانشناختی، بقایای خام‌طبعی ِ نوجوانانه، بخصوص نوجوان تازه‌وارد روستایی در شهر بزرگ است که انجام وﻇﻴﻔﮥ منشی مطب و خانم فروشنده و مهماندار هواپیما را موضوعی کاملاً شخصی و مستقیماً مربوط به خویش می‌بیند: اگر خوشگل است و لبخند می‌زند و مهربان است خطاب به شخص من است، در تحسین من است و برای من است.  ساﻳﮥ شوم وساوس شیطانی و گناه

 

ایران تنها مملکت دنیاست که مرد خداجوی به‌منصب‌رسیده، حالا ”وکیل‌الدوله“ یا هرچه، از جایگاه مقام خویش مبادرت به بحث علنی و اظهار نظر رسمی در باب هیئت و کسوت مهماندار هواپیما می‌کند.  این تمایز را نباید به معنی امتیاز گرفت.  بیشتر نمایانگر تقابل اسلام‌ـا‌یران و روستاـ‌شهر است تا هر چیز دیگر...»

 

3-  به سایت نسترن قدیری بروید. اگر علاقه ای به نقاشی داشته باشید پشیمان بر نمی گردید. ... آدرس سایت را یه جایی همین اطراف نوشته بودم ها .... عجالتاً به وبلاگ سر بزنید: http://silvercorona.blogspot.com/

۴- چند بیت از حجت عسگری:

بدون قطره ی آبی بدون بارانی،....................... که آسمان دلش مثل بچه ای ترسوست
و تکیه گاه کلامش شفاعت بانوست،................. همان که رفت، و فرمانده سپاهی شد _
 
که در بیانیه اش مهر خورده کل زمین........................ قیاس جامع زندان مشهد است، همین
به جای قرقره ی واژه ها بیا بنشین،.......................... که سرنوشت بشر کوری سیاهی شد

اگر که دست چپت پشت گردنت بدود،....................... و بعد سی درجه سمت باسنت برود
و دست دیگر خود را ستون چانه کنی،...................... شبیه حجت این چند ساله خواهی شد

4- آخر شب ها به وبلاگ می رسم. پیش از این آخر شب ها نوشتن برایم ساده تر بود . اما الان چند وقتی است دارم خیره به سفیدی ورد 2010 (سفیدی کاغذ سابق) نگاه می کنم. حالا خوب است بیت آخر شعر حجت را دوباره بخوانم.

 

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

← صفحه بعد