بیزارم از اندوه
گفته بودم از چه چیزهاییت دلم می گیرد؟ اگر دست خودم بود یک روزهایی را اصلاً فراموش می کردم. وقت هایی را که از پنجره ی ماشین بیرون را تماشا می کردی، حواست جای دیگری بود، اصلاً فراموش می کردم.خیلی چیزهای دیگر را. حالا اگر بخواهم یکی یکی بگویم، یادم می افتد و دلم میگیرد.. اصلاً این یادآوری ها هم لازم نیست. همین الان باد زده و لنگه های پنجره را به هم کوبیده. لیلیوم اگر بود، دم دستی ترین راه را انتخاب می کرد تا حال و هوایم عوض شود – اتفاقاً چقدر هم موثر – موزیک شاد می گذاشت و بنا می کرد به رقصیدن. در چنین اوضاعی خب آدم خنده اش می گیرد. یک لبخند هم که بزنی، آنقدر مسخره بازی در می آورد– ادای رقصیدن آدم ها ی مختلف - که آخرش به ریسه رفتن بیافتی. یا « پ » اگر بود،کتابی چیزی برمی داشت و همه را جمع می کرد به خواندن. یا فیلمی می گذاشت یا اصلاً حرف می زد. همین که حرف می زد خوب بود. وقتی حرف می زد کسی در خانه نبود که دورش ننشیند . کسی نبود که چشم هایش را نبندد و دلش باز نشود.
حالا چه کار کنم؟ بلند شوم و پنجره را ببندم مگر حواسم پرت شود از چیزهایی که بر اندوهمان می افزود.
نظرات ()