درد بی عشقی علاجش آتش است (2). مانوئل کالوندی
... فکر می کنم در تمام عمرم، درست در نقطه ای که می بایست تصمیم صحیح را می گرفتم، راه اشتباه را انتخاب کرده ام. همیشه یک فرشته – در هیات یک آدم موفق و عاقل - در درونم وجود داشته که راه درست را نشانم بدهد اما از بداقبالی، او فرشته ی مورد علاقه ی من نبوده است. شاید صدایش بیش از حد ضعیف بوده. شاید سرش شلوغ بوده. شاید دائم تذکر دادن و جوابی نشنیدن از یک آدم حواسپرت لا ابالی، شغل مورد علاقه اش نبوده. شاید.... به هر حال هیچ گاه با هم رفاقتی به هم نزدیم. پول هایم را درست در زمان نامناسب و در جای نا مناسب سرمایه گذاری کرده ام. به آدم هایی اعتماد کرده ام که نباید می کردم. در دانشگاه رشته ای را خوانده ام که کوچکترین منفعتی برایم نداشته. بیش از حد ولخرج بوده ام. هیچ گاه جلوتر از زمان حرکت نکرده ام. با زهره ازدواج کردم که نباید می کردم. نباید آن زندگی مشترک کوفتی را 5 سال تمام کش می دادم که دادم.... و اگر بخواهم این لیست را تکمیل کنم به فرشته ی عقل و حساب گری حق خواهید داد که استعفایش را بگذارد روی میز و به شانه ی راست یک آدمِ چیز فهم نقل مکان کند...
... سال پیش یکی از دوستانم آمد و یک فیلم مستند نیمه موفق از نقاشی های من ساخت. راستش ابتدا احساس می کردم کارهایم دارای حداقل ارزشی شده که موضوع یک فیلم (هرچند کوتاه و جمع و جور) قرار گیرد، اما خیلی زود این احساس جایش را به یک نتیجه گیری وحشتناک داد: فکر می کردم درمقام یکی از آن آدم های خُل وضعی قرار گرفته ام که تماشای زندگی نامتعارف، عقاید عجیب و غریب یا نبوغِ غریزیِ ناخودآگاهشان در یک رشته ی هنری یا علمی، اسباب تفنن یک عده و یا بهانهی خلق یک فیلم کوتاه قرار گرفته. احساس می کردم در مرکز یک صحنه ی مدور قرار گرفته ام و اطرافم پر است از آدم هایی که ریز ریز می خندند، در گوش هم پچ پچ می کنند یا مایوسانه سر تکان می دهند. این احساس آن قدر عذابم داد که بلافاصله بعد از پایان فیلمبرداری، از این که جازه چنین کاری را داده ام سخت پشیمان شدم. خواستم جوری این پشیمانی را به "علیرضا" اعلام کنم، بلکه از ادامهی کار منصرف شود ولی من – می دانید که – جزو آن دسته آدم هایی نیستم که بتوانند جلوی انجام شدن کاری را بگیرند. تنها کاری که ازمن بر می آمد این بود که فیلم را نبینم. (حتی ممکن بود نتوانم همین کار را هم برای خودم انجام بدهم. یک بعد از ظهر زجرآور را تصور کنید که کلی آدم جمع شده اند اینجا و به افتخار تمام شدن و نمایش فیلم هیاهو به راه می اندازند و مجبورت می کنند درست وسط مجلس، کنار کارگردان بنشینی و تا آخرین لحظه، نمایش مضحک ویرانی خودت را تماشا کنی.)...
.
.
.
پی نوشت ها به قلم خودم (ایمان خلیفه) 1- این شیوه ی راحتی است که یک نفر دیگر برایت بنویسد و تو فقط پی نوشت بگذاری! 2- 13 آبان را هم ناخواسته از دست دادم. خوشا به غیرت کسانی که امروز سر کار نرفتند و گاز اشک آور خوردند. 3- اگر دوست دارید یک متن خوب بخوانید، وبلاگ بوفالوی تک نفره را پیشنهاد می کنم. 4- یک پیشنهاد نفرت انگیز برای زوج هایی که بچه دار نمی شوند: دوست دارید از طریق لقاح مصنوعی صاحب بچه ای شوید که شبیه بریتنی اسپیرز یا براد پیت باشد؟ سری به بانک تخمکی ستاره های هالیوود و سلبریتی ها بزنید... 5- هفته ی پیش داشتم می رفتم فیروز کوه. احساس می کردم راه را گم کرده ام. بوق زدم تا از راننده ی نیسان آبیِ کناری آدرس بپرسم. می دانید کی بود؟ خود " ویکتور خارا " سرش را برگرداند و با خوشرویی و خوش قلبی راه را نشانم داد. راننده ی نیسان "ویکتور خارا " بود... .